سلام به همگی...
ببخشید دیر اپ کردم...
امروز با مدرسه رفتیم اردو...
قبل از اردو معلم محترم ریاضی لطف کردن و از بچه یک امتحانی گرفتن که اشک همه در اومد...![]()
وقتی رسیم بلا فاصله وسایلمون رو پرت کردیم...و بعد به سمت وسایل بازی رفتیم و نشستیم روی چرخ و فلک ...
بعد شروع کردیم به دست زد و اواز خوندن...انواع اقسام اهنگ ها رو خوندیم...(البته دور از چشم ناظم و مدیر)
گله ای به قسمت بزرگی که کلاس ما اشغال کر ده بود رفتیم
و نصف خوراکی ها رو خوردیم و بسی نصفه و نیمه ترکیدیم...![]()
و رفتیم قسمتی که الاچیق داشت و کلی میز و صندلی گذاشته بودن...و او جا روی میز می کوبیدیم و می خوندیم...(البته اهنگ نه داشتیم کلاسمون رو قبل از مسابقه ی بسکت بال تشویق می کردیم...)
بعد از یک مدت گفتن مسابقه می خواد برگزار بشه...همه به سمت قسمت بسکت بال رفتیم و روی سکو ها نشستیم...
اون جا هم تا تونستیم جیغ و داد کردیم...![]()
(دیدین ادم دست میزنه و داد میزنه بیستر از دویدن خسته می شه...)
وقتی که حسابی خسته شدیم رفتیم به سمت خوراکی ها و تا جا داشتیم خوردیم ویک ناهار هم روش...
گفتن امتحان گرامر زبان دارید....
رفتیم تو همون الاچیقه...همه بچه ها رو به روی نسشته بودن و داشتن به راحتی تقلب می کردن...
(ما بهش می گیم open dost)
البته نه من و نه دوست صمیم که جلوم بود هیچ کدوم تقلب نکردیم...(چه بچه ها ی خوبی)
وقتی دوباره رفتیم سمت وسایلمون و تا تونستیم دوباره زیدیم زیر اواز![]()
![]()
بعد مسابقه ی ماست خوری گذاشتیم...دوستم بهاره برنده شد...راتسش من چون از این کثیف کاریا دوست ندارم تو مسابقه شرکت نکردم...
وقتی مسابقه تموم شد بچه ها بقیه ماست ها رو به سر و صورت و لباس هم مالیدن(وییییییییییییییییییییییییی....چقدر از کثیف کاری بدم میاد ...من در رفتم از دستشون )
بعدشهم کلی اب بازی کردیم...دوست صمیم یک بطری اب یخ رو ی من خالی کرد و زد زیر خنده...
یکی از بچه هامون انگار پریده بود توی استخر انقدر که خس شده بود...
کم کم وسایلمون رو جمع کردیم و برگشتیم...
منم توی اتوبوس گرفتم خوابیدم...
راستی اون یکی وبلاگم هم یعنی:
اپ هست اگر یک سری بزنید خوش حال می شم...
خوب شام حاظر شده و مامانم هی میگه بیا شام بخور من برم تا سرد نشده ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط sebrina
♥سلام به همگی
می خوام براتون چیزای جالب که این روزا تو مدرسه ی ما رخ داده بنویسم:
1- روز اول مدرسه:
تا از در مدرسه وارد شم...
یک هو یک دو سه تا ...اون لحظه متوجه ماهیتشون نشدم...پردین تو بغلم...
بعد از مدتی فهمیدم چند تا از دوستای غیر صمیم هستن...حالا خوبه صمیمی نبودن...
یکی از اونا:واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی چه قدر دلم برات تنگ شده بود...!!!!!!!!!!!!
(والا ما پریروز با هم تلفنی حرف زده بودیم...)
دیگه گفتم دلشو نشکونم ...
-منم همین طور...!!!!
چند دقیقه بعد...
بالأخره دوستا صمیم کشف شدن...می خواستم احساساتم رو فورانی کنم که...
(خدایا!کسی را در زمین ضایع نفرما...! امین!!!!)
همشون به ارومی دست دادن!
دلم می خواست داد بزنم بگم ((بی احساسا!))که نمی شد دیگه...
روز اول اصلا خوب نبود...
2- یک هفته از اول مدرسه ها می گذرد....
(کف حیاط ما یک جاییش یک در اهنی داره...بعضی جا های در اهنیه پنجره ماننده...
(البته بدون شیشه ها!!!))
از لای پنجره ماننداش که نگاه کنی پله های بلنده می بینی که همینطور میره پایین)
داشتیم با دوستای صمیم فکر می کردیم این زیر چیه...
پیشنهادات:
1- این زیر جنازه دفعن کردن...
2- منبع حشرات وحشتناک مدرسه...
(پیشنهاد بهتری نبود...)
3- پله هایی به اعماق زمین...(ژول ورن در ایران)
4- بچه های بد رو او زیر زندانی می کنن...(چه با حال!!...نه؟...اصلا!!)
5- شکنجگاه مخفی مدرسه(چه قدر مخفیه!!!!)
6- اون زیر جادروگر زندگی می کنه!!!(وایی)
7- یک چاه که وستش تیغه های بزرگ داره و اخرش نیزه هست و بچه های بد رو
پرت می کنن توش تا تیکه تیکه شن (نتجه:همیشه بچه ی خوبی باشیم!!!)
8- ازمایشگاه مخفی ناظممون...(بهش میاد...)
خوب این پیشنهادی بود که به ذهن ما رسد...
خولاصه اومدم خونه از مامانم پرسیدم ه ممکنه چی باشه
مامانم-احتمالاً یک پناهگاه قدیمیه...
بالأخره یکی,یک حرف درست حسابی زد...
فرداش من با تمام دل و جرأت رفتم از ناظممون پرسیدم...
من:خانم...ای چیز کف زمین چیه...
ناظم:اینجا اول اب انبار بوده بعدش شده زیر زمین و بعدش کردنش شوفاژخونه...
ما هم که پکیج گذاشتیم بی استفاده شدوده...
اخیش راحت شدم...داشتم از کنجکاوی می ترکیدم...
راستی شما فکر می کنید من کدام نوع دانش اموزانم؟
1)++++
2)+++
2)++
4)+
5)=+
6)+ -
7)=-
8)-
9)- -
10)- - -
11)- - - -
کدام حالت؟
راستی چون sephiroth666دچار مشکل شده من توی :
اپ کردم برید ببینید...
نظر فراموش نشه!!!
فعلا بای با همگی...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط sebrina
سلام...
وای این جا رو چقدر گرد و خاک گرفته...
پوووووووووووووووووووووووووووووووه (صدای فوت)
می گم خوش می گذره؟..
ما که با درسا حال نمی کنیم !...شما
چی؟..................
اااااااااااااااااااااااااااااا(جیغ)
این عکس رو کی گذاشتم؟... چه
زشته!!!
هفته ی دیگه عوضش می کنم...
می گم دلم برای وبلاگم تنگ شده بود ها...
راستی نظر دادن رو فراموش نکنید...!!
از هفته ی اینده وبلاگ بازی که به ترتیب ادرساشون:
http://www.sephiroth666.blogfa.com/
است اماده و مرتب و ترتمیز می شن کن که شما بخونید و لذت ببرید...
((هفته به هفته با مطلبی جدید...
ماه به ماه با موضوع وبلاگی جدید...))
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط sebrina
هر لحظه که می گذره تعداد دفعاتی که از خودم می پرسم:
زندگی یعنی چی؟
من دارم زندگی می کنم؟
واقعا دلم می خواد زنده بمونم؟
...
بیشتر می شه...
درست مثل یک عروسک شدم بی فایده شدم...فقط با هام بازی می کنن و بعد از یک مدت می اندازنم دور...
تمام شعله های قبلم خاموش شده...
دنیای من تبدیل شده به یک :
دنیای خشن عروسکی

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط sebrina
دلیل اینکه این همه دیر اپ کردمو خودمم نمی دونم ....فقط می دونم شعله ی قلبم خاموش بود و برای ذوشن کردنش به چند تا فندک تنهایی داشتم...حالا چرا تنهایی...خوب هر کس ۱ جوری قلبش روشن می شه...خوب به قول بچه های مدرسمون ....حالا ۱۲۳بی خیال غصه...![]()
ولی اینو بهتون بگم ...بعضی ادما هستن که توی شرایط سخت یک ادم دیگه می شن
ولي تو وقطي مي فهمي اون ادم اون چيزي نبوده كه تو فكر مي كردي مي شكني
حالا بگذريم فقط گفتم بدونيد بايد بيشتر مواظب خودتون باشيد...
مدرسمون مي خواد مارو ببره اردو ...بعد مي خواد اونجا برامون كلاس رياضي بزاره...اسم اونجايي كه داريم ميريم دشت بهشته...البته با اين كار اونا اسم اينجارو به دشت جهنم تغيير دادن...اخه بابا ما الان ۴ روزه پشت سر هم رياضي داشتم با۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹صفحه مشق و درس...به خدا من شبا ساعت ۵ صبح مي خوابم ساعت ۵:۳۰ هم پا ميشم...ديگه شبيه راديكال شدم...سه شنبه هم از جذر و مختصات و حجم امتحان داريم...بعدم معلمش بالا تر از حد كتاب درسيمون سوال مي ده...سيم كشي مخم كم كم داره جرقه مي زنه...
راستي اگه كسي اينجا اهنگ رپ مي خواد براش مي زاريم تا به دانلوده...



همه دوستان موفق باشيد!من برم شام بخورم....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط sebrina
نزدیک عید داره میشه...و من خیلی خوش حالم....کم کم دوباره روحیه شاد زیستن در من داره زنده می شه.
گاهی اوقات انقدر ذوق زده که نمی دونی از خوش حالی چی کار کنی
و معمولا خودتو برای لحظه ای در اینده که قراره اون اتفاق خوب بیوفه اماده می کنی![]()
منم دارم خودمو برای عید اماده می کنم ....شما چه طور؟
چند تا شکل متحرک خوشمل از بهار بیست پیدا کردم....براتون گذاشتم تا شما هم لذت ببرید روحیه بگیرید برای شاد زیستن...(مواظب باشید قلب های شعله ورتون خاموش نشه
)![]()
البته در مواقعی که ذوق دارید باید حواستون باشه که اگر اون اتفاق ،اتفاق نیوفتاد ناراحت نشید و از دنیا سیر نشید
....پس تا یک حدی خودتون رو اماده کنید که اگرم اتفاق نیوفتاد ....![]()
همیشه یک کم اماده شدنتون رو برای وقت هایی بگذارید که کاملا مطمئن هستید ...حتی اگر اخرین لحظه ها بود(مواظب باشید اونقدر هم دقیقه ی ۹۰ نشه که دور سر خودتون بچرخید و حل کنید و ندونید چی کار دارید می کنید
)
مثل من که امروز قرار بود بریم یک چیزی که ۱ ساله منتظرشم رو بخیریم و اخر سرم نشد و الان اعصبانیم![]()
(باز هم می گم مواظب قلب های شعله ورتون باشید که یک وقت خاموش نشه
)
گاهی وقتی اعصبانیم به این فکر می کنم که از دست خودم اعصبانیم یا دیگران....اگر از دست خودم اعصبانیم پس تقصیر دیگران می اندازم...این فکر مثل معجزه ای می مونه که سر یک ثانیه گریم رو بند میاره و میرم تو فکر....
شعله ی قلب هایی که من ازش حرف می زنم شعله ای نیست که از کینه به وجود اومده...این شعله شعله ی زندگی و امید واری به اونه...این وبلاگ برای اونایی هست که قلب های امید واری دارند...یا دوست دارن قلباشون شعله ور بشه....
پس بازم می گم ((لطفا مواظب قلب
های شعله ورتون باشید
))
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط sebrina
بعد از مدت ها ما اومدیم....
از مدرسه اومدم یک راست رفتم تو رخت خواب بعد ساعت ۹:۳۰ شب دیدم صدای الله اکبر میاد...نمی دونم چرا ترسیدم مثل جت از رخت خواب پریدم...تازه یادم اوفتاد امشب شب ۲۲ بهمن
...
۳۰ سالگرد پیروزی انقلاب بر شما هم مبارک...![]()
خوب فردا صبح کی میره راه پیمایی...![]()
من که شبیه خرسا می میمونم ...شاید بد تر....وقتی بخوابم...تا زمانی که پاشم....اگر کسی بیدارم نکنه...یک ۲ـ۳ روزی می خوابم....![]()
حالا کی صبح پا می شه بره راه پیمایی؟![]()
...........................................................................................................................................
می دونی دیوونه شدم از بس اهنگ گوش کردم....یکی نیست بگه اخه تو دور و زمونه ی ما کاری به جز درس ...اهنگ ....خواب ...اینترنت ....واسه جوونا مونده که هی می گید اینا برای شما بده...(البته به جز درس که معمولا این یکی رو کم تر به طرفش می ریم.....)...به خدا حوصلم سر رفت انقدر تو خونه موندم ....پای اینترنت وقتمو گذروندم و از این جا دنیا رو نگاه کردم....دیگه دارم تبدیل به فسیل می شم....![]()
خوب ناراحتتون نمی کنم ...چون به احتمال زیاد هم دردیم....۲ روز نریم تو اینترنت انگار دنیا رو ازمون گرفتن...از همه جا بی خبر می شیم....(مخصوصا از اهنگ های جدید خواننده ها...)
...........................................................................................................................................
فردا شد و ما هم نرفتیم راه پیمایی![]()
...........................................................................................................................................
تا کسی نظر نده من هی تو همین پست می نویسم....
خوب امروز جمعه است....من به شدت سرما خوردم...انقدر سرفه کردم دلم درد رفته....
من اهنگ می خوامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به کی بگم....حوصلم سر رفته....وقتی حوصلم سر میره ...احساسات بامزم از بین میره....
خوب دیگه حرفی نیست...پس بای بای
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط sebrina
امتحان ها هم تمام شد...ولی بد بختی ها تمام نشد...چون کلی تکلیف دارم...نه ...!فکر نکن همه مشقامو نوشتم و با خیال راحت دارم اپ می کنم...هنوز تکلیف زبانم و ادبیات و ... خوب بی خیال ...اتفاقی نمی افته...تو هفته هم می شه نوشت...
خوب خوبید چه طورید؟خوش می گذره؟خانواده خوبن؟من نمی دونم چی بنویسم...وقتی درس می خونم مخم هنگ می کنه...روحیه ی شاد و شنگولم ویروسی و بعد از یک مدت پاک میشه ...بعدشم و می یام اپ کنم فکرم هی ارور می ده که حافظه ی شما از جمله های خوشگل موشگل مامانی خالی شده...برای همین این دفعه هم شکلک نداشت
...خوب من بیاد برم...بای بای!!!!!
(از دوستانی که نظر دادن هم ممنون ...ببخشید اگه این دفعه به کسی نگفتم اپم...چون راستش به این نمی شه گفت اپ...!!!!)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط sebrina
فقط می خواستم یک نگاه هم به اتفاقات این روزا بندازم...
.............................................................................................
امروز دفتر خاطراتمو باز کردم و یک نگاه به چرت و پرتایی که دوستام برام نوشتن انداختم...
از سال پنجم دبستان...(دفتر خاطراتم خیلی قطوره ها!)
سال بعد ممکن بود دیگه همدیگرو نبینیم...جمله های بچه هامون بیش از اندازه عاطفی بود...دیگه برای هم ارزوی 20 بدون 2نمی کردیم ... اول واخر همشون با امیدوارم تموم می شد...
رضوان...
سبرینا جون...
امید وارم در تمام مراحل زندگی ات موفق باشی و زیر سایه ی پدر و مادرت عینک آفتابی بزنی....
ریحانه...
یادم نمی رود روزی که یکدیگر را در آغوش کشیدیم و گفتیم:سلام...
و یادم نمی رود روزی که یکدیگر را در آغوش کشیدیم و گفتیم :خداحافظ...
حالا خوفه سال بعد هم باهاشون بودم ها...اونایی که باهاشون نبودم...چرت و پرت نوشته بودن اونایی که باهاشون بودم ...غم انگیز نوشته بودن...
و اول راهنمایی...
همه ی از دم تو حال و هوای خودشون بودن و نوشته بودن... حالا خولاصشو می خونید می فهمید...
فاطمه(ما دو تا کلا احساس ژاپنی بودن بهمون دست می داد...تو مدرسه که هنوز با هم هستیم گاهی ژاپنی حرف می زنیم!!!!!خوب چیه؟ ...کمی تا قسمتی بلدیم!)
اگر می دانستم عاقبت روز خدایی را...
هرگز فکر نمی کردم خیال آشنایی را...
و در ایروز که اخرین روز و روز جدایی می باشد دیگر حرفی نمی ماند به جز "سایونارا"{یعنی خداحافظ} ولی شاید باز هم همدیگر را مقطع دیگری ببینیم و به جز کنیچیوا{تا حدی یعنی سلام...روز بخیر...یک چیزی تو این مایه ها...)و سایونارا که حرفی در میان نیست...
(فکر کنم اونقدر ژاپنی با هم حرف زدیم که جمله بندیا هم قاطی شده ...شما به بزرگواری خودتون ببخشید...راستی ما از هم جدا نشدیم!...)
این یکی دوستم مهسان تو فاز هری پاتره...خولاصه از وسط نوشتش که بخونیم...گفته که:
رون عزیزم همه چیز را در یک یک کلمه خولاصه کنیم:
گل سرخ و سفید و لوله لوله... فراموشم نکن سبرینا کوتوله...!
و تو هیچ فرقی با تام مارولو ریدل یا لرد ولدمورت خودمون نداری...
حالا اون یک دوستم (عطیه) تو فاز فوت بال بود... از وسط اینم که بخونیم...گفته که:
من آبی می نویسم تا بخت در بیاد و پرسپولیس...!
پروژه ی بعدی ما نصب پرچم سوییس به سر در مدرسه است و مشغول کردن پرچم ایران ...امید وارم اخر سال معدلت 0 بشه و به قول معلم ریاضی مون هروقت نوشتی 0 جلوش بنویس صفر فارسی تا کسی آنرا با نقطه اشتباه نگیره...
(آدم از حرفاش کمی تا قسمتی سر در نمی یاره ...باید خودشو به حرفاش منگنه کرد...)
تو دفتر خاطرات من یک خاطره ی درست حسابی پیدا نمی شه...
بای..........
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط sebrina
موضوع عوض شد هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا!!!
قلب های شعله ور
البته من دو روزه از خونه ی گرممون بیرون نرفتم ![]()
و طبق معمول مدرسه ی ما یک هفته
دیر تر امتحانات رو شروع می کنه !...![]()
به هر حال من فردا امتحان حساب دارم ...
پس فردا هندسه و ...حالا چی کار کنم؟؟؟![]()
منم که بی خیال...از صبح ساعت 9:00 پاشدم ...
عین خیالمم نیست
...همین جوری ول می گردم ...![]()
احساس می کنم تو ی یک بیا بون تنها رها شدم 
موقع امتحاناته مجبورم کم بنویسم تا
من و تو و اون و ما و شما و اونا بتونیم به کار و بار و مشق و درس و ...
خودمون برسیم
...امیدوارم نمره ها تون ازدم 20 بدون 2 بشه...
امید وارم همتون "موفق باشد "...البته از نوع فعل منفی...
راستی یادتونه گفتم گاهی کسایی براتون افه میان و شما می خوایین
بهشون نشون بدین که
اینم از این...
کاری باری ندارید؟
پس:
بای بای
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط sebrina















