میدونم...مــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــدونم....خیلی دیر کردم....خیــــــــــــــــــــــــلی خیــــــــــــــــــــلی!!...
ولی ..............می خوام از تولدم بگم ...و از پس فردا که عاشوراست....(چه قدر به هم ربط دارند!!!)
۱- تولد:
به طور خولاصه زدیم و خوندیم و رقصیدیم
اول اولش صبح ساعت ۷:۳۰ پاشدم...
تا ساعت ۸ دست و صورتمو شستم و صبحانه خوردم.
از ساعت ۸ تا ۱۳ مثل کزت کار کردم...خونه رو تمیز می کردم...
از ساعت ۱ تا ۲ رفتم خرید...
۲تا ۳ یک کم دیگه خونه رو مرتب کردم...
۳:۳۰ دوست صمیم نسرین رسید...
بعدش من مو هامو درست می کردم و اون بادکنک باد می کرد...(دستش درد نکنه)
بعد هم بقیه اومدن ...تا ساعت ۷:۳۰ از کیک و شمع فوت کردن خبری نبود...
فقط من بد بخت هی دنبال بچه ها بودم که یک جا جعمشون کنم....
بعدش کیک رو اوردیم و من فوت کردم و کادو ها رو باز کرم...
بعدش هم بهترین دوست مدرسه ایم فرزانه رفت...(دلم نمی خواست زود بره!!)
بعدش نشستیم جرئت و صداقت بازی کردیم...(توبه کردم !...دیگه از این بازی ها نمی کنم...سوالایی از ادم می پرسنا!!!!!)
من و یکی از دوستام به اسم نیکناز با هم افتادیم...
بهش گفتم:(نیکی پاشو!!! پاشو برقص....!!!!!)
خولاصه بلد نبود منو اجیر کرد بهش یاد بدم...
ساینا یکی دیگه از دوستام هم این بین رفت خونه خالش که دعوت بود
از اون لحظه تا ساعت ۱۰:۴۵ دقیقه رقصیدیم...
بعدهمه خسته شدیم...نشستیم به فال گرفتن...
کم کم بچه ها رفتن...نسرین قرار بود شب بمونه ولی باباش اومد دونبالش...
ما خیلی وقت ها شب پیش هم می مونیم و تا صبح حرف می زنیم و می خندیم...
خولاصه من بودم خونه ی زلزله زده...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۲- عاشورا
باز هم بوی حسین توی کوچه ها پیچید و نوای "یا حسین یا حسین"
عاشقان عرشه کبریایی را به لرزه در آورد.
حسین !
حال توتنها نیستی،عاشقانت غریبی وتنهایی تورابه سوگ نشسته اند
حسین جانم!
دیگر آب هم خجالت می کشد،چشم ها برای تشنگی و لب خشکت
خون گریه می کنند...(برای مقدرمه بد نبود نه!؟)
عاشورا سالای پیش یک جورد دیگه بود...امسال انگار فرق داره....پارسال میتونستی از همه جا صدای غم رو بشنوی...ولی امسال..........جز سکوت هیچی نیست...سالای پیش سر هر روضه گریت راه می افتاد...ولی امسال خودتم بکشی ۱ قطره اشکم از چشات نمی یاد...تو از اون چه که باید دور شدی...می تونی برگردی...نگو سخته...۱دقیقه به حرفام گوش کن...یک لحظه به گذشته نگاه کن...اون چیزایی که تو گذشته اتفاق افتاده...برای اونایی که توی کربلا بودن...بنظرت می تونی ۱ لحظشو هم تحمل کنی!!!!!..........نه غیر ممکنه...فکر کنم کم کم داره سکوت شکسته می شه...صدای غم همه جا می یاد...چشمات پر اشک می شه!...تودلت پر غمه ....ولی احساس خوبی داری ...احساس می کنی از زمین داری جدا می شی...خوب تو به اون چیزی که باید رسیدی...به راهی که میون تو و خداست...دیدی سخت نبود...فکر کنم حالا بتونی ۱ لحظه از اون سختی بزرگ رو تحمل کنی....

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط sebrina
برای همین تصمیم گرفتم برم یک لباس خوب بخرم...![]()
رفتم تجریش...دم پاساژ قائم دو نفر با لباسای شیک و پیک
وایساده بودن و اهنگ می زدن و پول می گرفتن![]()
یکیشون گیتار میزد اون یکی هم فلوت میزد.انقدر توفکر رفته بودم که جلو ی ویترین جواهر فروشی ایستاده بودم ولی یادم رفته بود الان باید به ویترین نگاه کنم ...همین شکلی ایستاده بودم و فکر می کردم...داشتم فکر می کردم که زندگی چه قدر می تونه سخت باشه!یکم فکر کنید...
چه مشکلی باید داشته باشی که اصلا برات مهم نباشه چه قدر ابروت میره
...بیای تو خیابون و اهنگ بزنی...
ولی خدایی خیلی قشنگ می زدن ها...می شه گفت حرفه ای بود...
مغازه دار ها هم که اعصابشون(حالا به هر دلیلی) خورد شده بود دلشون می خواست ای دو تا بنده ی خدا رو یک جوری خفه کنن ![]()
خلاصه....این از این....
اما .....................................................................خوب چیه ....دیگه نمی دونم چی تعریف کنم...
پس فردا امتحانات نمی ترمم شروع می شه و من تا دو هفته نمی تونم اپ کنم و اپ بعدیم میره تا تولدم
اون یکی وبلاگم هم حتما سر بزنید و نظر بدید هر چند من دو هفته است اپش نکردم...فکر نکنم هم بتونم تا دو هفته دیگه اپش کنم ....ولی سر بزنید: http://story64-23.blogfa.com
گربه با حال و ناناز


من عاشق گربه ها هستم...




[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط sebrina
وقتی احساسی می کنی به دانلود اهنگ نیاز داری...
وقتی می خوای وبلاگت رو اپ کنی...
وقتی دلت می خواد تو اینترنت گشت و گذار کنی...
یک هو بزنه و پاور کامپیوترت بسوزه...![]()
و تازه بعد از یک هفته بفهمی که وقتی یک کم کامپیوتر رو تکون بدی!...پاورت کار میکنه!!...
(دلت می خواد از اعصبانیت داد بزنی...
)
وبعد از یک بار خاموسش شدن شانسی که به دست اوردی رو از دست بدی
و کامپیوترت مثل یک جنازه کنارت افتاده باشه و تو در حال زار زدن...![]()

بعد بلاخره بعد از دوهفته درست می شه و تو شاد می شی....
ولی انقدر درس و مشقت زیاده
که وقت نمی کنی:
نه وبلاگت رو اپ کنی...
نه تحقیقاتت رو بکنی...
نه چیزی دانلود کنی...
نه گشت گذار کنی تو انترنت...
و هر کاری که می خواستی بکنی رو نتونی انجام بدی...![]()
و حالا امروز بعد از ۳-۴ هفته من موفق به اپ کردن وبلاگم شدم....![]()
امید وارم شما هیچ وقت دچار این مسئله نشید...![]()
خوب...از درد و دل بگذریم...
چه خبرا....
راستی دست اونایی که وبلاگ رو دیدن و نظر دادن و به یادم بودن...
اونایی که وبلاگ رو ندیدن و نظر دادن و به یادم بودن...
اونایی که وبلاگ رو دیدن و نظر ندادن و به یادم بودن...
اونایی که وبلاگ رو دیدن و نظر دادن ولی به یادم نبودن...
اونایی که وبلاگ رو ندیدن و نظر ندادن ولی به یادم بودن...
اونایی که وبلاگ رو ندیدن و نظر دادن و به یادم نبودن...
اونایی که وبلاگ رو دیدن و نظر ندادن و به یادم نبودن...
اونایی که وبلاگ رو ندیدن و نظر ندادن و به یادم نبودن...
درد نکنه....از همگی ممنون...
این چند هفته انقدر تو مدرسه اتفاقات مختلف افتاده که اگه بخوام تعریفشون کنم کلی طول می کشه...
و من وقت ندارم و باید برم ناهار بخورم...
تا پست بعدی...
این عروسکه یا ادم؟


[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط sebrina
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط sebrina
سلام به همگی...
ببخشید دیر اپ کردم...
امروز با مدرسه رفتیم اردو...
قبل از اردو معلم محترم ریاضی لطف کردن و از بچه یک امتحانی گرفتن که اشک همه در اومد...![]()
وقتی رسیم بلا فاصله وسایلمون رو پرت کردیم...و بعد به سمت وسایل بازی رفتیم و نشستیم روی چرخ و فلک ...
بعد شروع کردیم به دست زد و اواز خوندن...انواع اقسام اهنگ ها رو خوندیم...(البته دور از چشم ناظم و مدیر)
گله ای به قسمت بزرگی که کلاس ما اشغال کر ده بود رفتیم
و نصف خوراکی ها رو خوردیم و بسی نصفه و نیمه ترکیدیم...![]()
و رفتیم قسمتی که الاچیق داشت و کلی میز و صندلی گذاشته بودن...و او جا روی میز می کوبیدیم و می خوندیم...(البته اهنگ نه داشتیم کلاسمون رو قبل از مسابقه ی بسکت بال تشویق می کردیم...)
بعد از یک مدت گفتن مسابقه می خواد برگزار بشه...همه به سمت قسمت بسکت بال رفتیم و روی سکو ها نشستیم...
اون جا هم تا تونستیم جیغ و داد کردیم...![]()
(دیدین ادم دست میزنه و داد میزنه بیستر از دویدن خسته می شه...)
وقتی که حسابی خسته شدیم رفتیم به سمت خوراکی ها و تا جا داشتیم خوردیم ویک ناهار هم روش...
گفتن امتحان گرامر زبان دارید....
رفتیم تو همون الاچیقه...همه بچه ها رو به روی نسشته بودن و داشتن به راحتی تقلب می کردن...
(ما بهش می گیم open dost)
البته نه من و نه دوست صمیم که جلوم بود هیچ کدوم تقلب نکردیم...(چه بچه ها ی خوبی)
وقتی دوباره رفتیم سمت وسایلمون و تا تونستیم دوباره زیدیم زیر اواز![]()
![]()
بعد مسابقه ی ماست خوری گذاشتیم...دوستم بهاره برنده شد...راتسش من چون از این کثیف کاریا دوست ندارم تو مسابقه شرکت نکردم...
وقتی مسابقه تموم شد بچه ها بقیه ماست ها رو به سر و صورت و لباس هم مالیدن(وییییییییییییییییییییییییی....چقدر از کثیف کاری بدم میاد ...من در رفتم از دستشون )
بعدشهم کلی اب بازی کردیم...دوست صمیم یک بطری اب یخ رو ی من خالی کرد و زد زیر خنده...
یکی از بچه هامون انگار پریده بود توی استخر انقدر که خس شده بود...
کم کم وسایلمون رو جمع کردیم و برگشتیم...
منم توی اتوبوس گرفتم خوابیدم...
راستی اون یکی وبلاگم هم یعنی:
اپ هست اگر یک سری بزنید خوش حال می شم...
خوب شام حاظر شده و مامانم هی میگه بیا شام بخور من برم تا سرد نشده ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط sebrina
♥سلام به همگی
می خوام براتون چیزای جالب که این روزا تو مدرسه ی ما رخ داده بنویسم:
1- روز اول مدرسه:
تا از در مدرسه وارد شم...
یک هو یک دو سه تا ...اون لحظه متوجه ماهیتشون نشدم...پردین تو بغلم...
بعد از مدتی فهمیدم چند تا از دوستای غیر صمیم هستن...حالا خوبه صمیمی نبودن...
یکی از اونا:واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی چه قدر دلم برات تنگ شده بود...!!!!!!!!!!!!
(والا ما پریروز با هم تلفنی حرف زده بودیم...)
دیگه گفتم دلشو نشکونم ...
-منم همین طور...!!!!
چند دقیقه بعد...
بالأخره دوستا صمیم کشف شدن...می خواستم احساساتم رو فورانی کنم که...
(خدایا!کسی را در زمین ضایع نفرما...! امین!!!!)
همشون به ارومی دست دادن!
دلم می خواست داد بزنم بگم ((بی احساسا!))که نمی شد دیگه...
روز اول اصلا خوب نبود...
2- یک هفته از اول مدرسه ها می گذرد....
(کف حیاط ما یک جاییش یک در اهنی داره...بعضی جا های در اهنیه پنجره ماننده...
(البته بدون شیشه ها!!!))
از لای پنجره ماننداش که نگاه کنی پله های بلنده می بینی که همینطور میره پایین)
داشتیم با دوستای صمیم فکر می کردیم این زیر چیه...
پیشنهادات:
1- این زیر جنازه دفعن کردن...
2- منبع حشرات وحشتناک مدرسه...
(پیشنهاد بهتری نبود...)
3- پله هایی به اعماق زمین...(ژول ورن در ایران)
4- بچه های بد رو او زیر زندانی می کنن...(چه با حال!!...نه؟...اصلا!!)
5- شکنجگاه مخفی مدرسه(چه قدر مخفیه!!!!)
6- اون زیر جادروگر زندگی می کنه!!!(وایی)
7- یک چاه که وستش تیغه های بزرگ داره و اخرش نیزه هست و بچه های بد رو
پرت می کنن توش تا تیکه تیکه شن (نتجه:همیشه بچه ی خوبی باشیم!!!)
8- ازمایشگاه مخفی ناظممون...(بهش میاد...)
خوب این پیشنهادی بود که به ذهن ما رسد...
خولاصه اومدم خونه از مامانم پرسیدم ه ممکنه چی باشه
مامانم-احتمالاً یک پناهگاه قدیمیه...
بالأخره یکی,یک حرف درست حسابی زد...
فرداش من با تمام دل و جرأت رفتم از ناظممون پرسیدم...
من:خانم...ای چیز کف زمین چیه...
ناظم:اینجا اول اب انبار بوده بعدش شده زیر زمین و بعدش کردنش شوفاژخونه...
ما هم که پکیج گذاشتیم بی استفاده شدوده...
اخیش راحت شدم...داشتم از کنجکاوی می ترکیدم...
راستی شما فکر می کنید من کدام نوع دانش اموزانم؟
1)++++
2)+++
2)++
4)+
5)=+
6)+ -
7)=-
8)-
9)- -
10)- - -
11)- - - -
کدام حالت؟
راستی چون sephiroth666دچار مشکل شده من توی :
اپ کردم برید ببینید...
نظر فراموش نشه!!!
فعلا بای با همگی...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط sebrina
سلام...
وای این جا رو چقدر گرد و خاک گرفته...
پوووووووووووووووووووووووووووووووه (صدای فوت)
می گم خوش می گذره؟..
ما که با درسا حال نمی کنیم !...شما
چی؟..................
اااااااااااااااااااااااااااااا(جیغ)
این عکس رو کی گذاشتم؟... چه
زشته!!!
هفته ی دیگه عوضش می کنم...
می گم دلم برای وبلاگم تنگ شده بود ها...
راستی نظر دادن رو فراموش نکنید...!!
از هفته ی اینده وبلاگ بازی که به ترتیب ادرساشون:
http://www.sephiroth666.blogfa.com/
است اماده و مرتب و ترتمیز می شن کن که شما بخونید و لذت ببرید...
((هفته به هفته با مطلبی جدید...
ماه به ماه با موضوع وبلاگی جدید...))
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط sebrina
هر لحظه که می گذره تعداد دفعاتی که از خودم می پرسم:
زندگی یعنی چی؟
من دارم زندگی می کنم؟
واقعا دلم می خواد زنده بمونم؟
...
بیشتر می شه...
درست مثل یک عروسک شدم بی فایده شدم...فقط با هام بازی می کنن و بعد از یک مدت می اندازنم دور...
تمام شعله های قبلم خاموش شده...
دنیای من تبدیل شده به یک :
دنیای خشن عروسکی

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط sebrina
دلیل اینکه این همه دیر اپ کردمو خودمم نمی دونم ....فقط می دونم شعله ی قلبم خاموش بود و برای ذوشن کردنش به چند تا فندک تنهایی داشتم...حالا چرا تنهایی...خوب هر کس ۱ جوری قلبش روشن می شه...خوب به قول بچه های مدرسمون ....حالا ۱۲۳بی خیال غصه...![]()
ولی اینو بهتون بگم ...بعضی ادما هستن که توی شرایط سخت یک ادم دیگه می شن
ولي تو وقطي مي فهمي اون ادم اون چيزي نبوده كه تو فكر مي كردي مي شكني
حالا بگذريم فقط گفتم بدونيد بايد بيشتر مواظب خودتون باشيد...
مدرسمون مي خواد مارو ببره اردو ...بعد مي خواد اونجا برامون كلاس رياضي بزاره...اسم اونجايي كه داريم ميريم دشت بهشته...البته با اين كار اونا اسم اينجارو به دشت جهنم تغيير دادن...اخه بابا ما الان ۴ روزه پشت سر هم رياضي داشتم با۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹صفحه مشق و درس...به خدا من شبا ساعت ۵ صبح مي خوابم ساعت ۵:۳۰ هم پا ميشم...ديگه شبيه راديكال شدم...سه شنبه هم از جذر و مختصات و حجم امتحان داريم...بعدم معلمش بالا تر از حد كتاب درسيمون سوال مي ده...سيم كشي مخم كم كم داره جرقه مي زنه...
راستي اگه كسي اينجا اهنگ رپ مي خواد براش مي زاريم تا به دانلوده...



همه دوستان موفق باشيد!من برم شام بخورم....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط sebrina
نزدیک عید داره میشه...و من خیلی خوش حالم....کم کم دوباره روحیه شاد زیستن در من داره زنده می شه.
گاهی اوقات انقدر ذوق زده که نمی دونی از خوش حالی چی کار کنی
و معمولا خودتو برای لحظه ای در اینده که قراره اون اتفاق خوب بیوفه اماده می کنی![]()
منم دارم خودمو برای عید اماده می کنم ....شما چه طور؟
چند تا شکل متحرک خوشمل از بهار بیست پیدا کردم....براتون گذاشتم تا شما هم لذت ببرید روحیه بگیرید برای شاد زیستن...(مواظب باشید قلب های شعله ورتون خاموش نشه
)![]()
البته در مواقعی که ذوق دارید باید حواستون باشه که اگر اون اتفاق ،اتفاق نیوفتاد ناراحت نشید و از دنیا سیر نشید
....پس تا یک حدی خودتون رو اماده کنید که اگرم اتفاق نیوفتاد ....![]()
همیشه یک کم اماده شدنتون رو برای وقت هایی بگذارید که کاملا مطمئن هستید ...حتی اگر اخرین لحظه ها بود(مواظب باشید اونقدر هم دقیقه ی ۹۰ نشه که دور سر خودتون بچرخید و حل کنید و ندونید چی کار دارید می کنید
)
مثل من که امروز قرار بود بریم یک چیزی که ۱ ساله منتظرشم رو بخیریم و اخر سرم نشد و الان اعصبانیم![]()
(باز هم می گم مواظب قلب های شعله ورتون باشید که یک وقت خاموش نشه
)
گاهی وقتی اعصبانیم به این فکر می کنم که از دست خودم اعصبانیم یا دیگران....اگر از دست خودم اعصبانیم پس تقصیر دیگران می اندازم...این فکر مثل معجزه ای می مونه که سر یک ثانیه گریم رو بند میاره و میرم تو فکر....
شعله ی قلب هایی که من ازش حرف می زنم شعله ای نیست که از کینه به وجود اومده...این شعله شعله ی زندگی و امید واری به اونه...این وبلاگ برای اونایی هست که قلب های امید واری دارند...یا دوست دارن قلباشون شعله ور بشه....
پس بازم می گم ((لطفا مواظب قلب
های شعله ورتون باشید
))
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط sebrina














